
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
گاهی شب ها که آسمان نیلگون و جواهر نشان است، روی بام می آیم. درست مثل حالا.. به صندوقچه ی جواهرات خدا خیره می شوم. که همچون نقاش زبردستی تلألو خیره کننده ی یاقوت ها و مرواریدها و زبرجدها را استادانه نقاشی کرده. و امشب این چشمهای تو را درست وسط آسمان کشیده. با نگاهی مهربان و آرامش بخش. آنقدر که لطیف ترین تارهای روحم را به ارتعاش می آورد. نگاه می کنی و می بینی. آنچه از نظر همه رد می شود، تو بیرون می کشی. آنچه در طبع من پنهان است، تو عریان می یابی.
در این جشنواره ی سحر آمیز اگر بیشتر دقت کنم می توانم لبهایت را هم پیدا کنم. با لبخندی که مخصوص توست. با حالتی خاص.. تمام ِ حالت، در لبخندی ست که در لبهای تو پرپر می زند. این خنده عارضی نیست. ذاتی ست. نمیدانم اما هر چه هست از شادی نیست. این لبخند نمی رساند که از شادی سرشار است. شاید از فرط تاثٌر است. مثل اینکه می خواهی بگویی: «چه شیرین است. چه شیرین تر می تواند باشد. افسوس که ما تلخی اش را می چشیم.»
خیره به آسمان مانده ام و آرام آرام در تصوراتم فرو می روم. تو را به خاطر می آورم. در پرده ی خاطراتم تصویرت می کنم. که چه آرام خون دل می خوری اما توداری! از رجٌاله ها و پشت هم اندازها.. از آنها که نان به نرخ روز می خورند.. کناره می گیری. از آنها که جز شکم و تن خودشان هدفی در زندگی ندارند بیزاری.. حتی نمی توانی حضورشان را تحمل کنی. ناگهان از محفلشان بر میخیزی و بدون آنکه حتی عذر بیاوری می روی.
اما آن نگاهت حکایتی دارد. حتی خشم تو، مقدس است. در نگاهت خیرخواهی و مهربانی موج میزند. عاشق آن لحظه هایم. آن لحظه ها که وقتی پاکدامنی و صفا احساس می کنی، شیفته می شوی. چشمانت چه برقی می زند. انگار از آسمان چشمهایت شهاب کوچکی عبور کند. چون کودکان، چه پاک و چه مشتاقانه در محنت دیگران شریک می شوی. و چه خالصانه خودت را تا حد ٌهمه پایین می آوری. یار مهربان می شوی. غم می خوری و کمک می کنی و اشک می ریزی. مهرت را و حتی آن نگاه آرام بخشت را از هیچ کس دریغ نمی کنی.
امشب اندکی سرد شده. باد می وزد. هوا قدری سوز دارد. سردم شده و انگار دارم می لرزم. غیر از این آسمان نیلگون، پاییز هزار رنگ هم، با سوز ِ سازَش جلوه می فروشد.
تو اینجا نیستی.. اما می بینی.. پائیز من بدون تو «زمستان است».