
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
«هر منطقی هر قدر هم قدرت توجیه داشته باشه، قدرت از بین بردن اندوه بازمانده از یک فاجعه رو نداره»
این را گفتم. انگار کوه را کنده باشم. جانم داشت بالا می آمد. پرنده ی کوچک قلبم خودش را به دیوار سینه ام می کوفت. لحظه ای پا به پا شدم. سرم را پایین انداخته بودم. حتی جرات نگاه کردن به چشمهایش را نداشتم. مضطرب و آهسته و بریده بریده ادامه دادم: « مَـ... مَـ... مَن فکر می کنم... یعنی اگه راستش رو بخواید این فاجعه... این فاجعه خواهی نخواهی اتفاق افتاده. فاجعه ای به شیرینی زندگی و به بزرگی مرگ و به زیبایی دوست داشتن. هم غمگینم و هم شادم. هم اندوهناکم و هم از ته دل خوشحالم» و جوری که بشنود، آهسته زیر لب گفتم:« دچار غمی شادمانه شده ام»
دیگر نمی توانستم. به خودم جرات دادم. آهسته و آرام، اندکی سرم را بلند کردم. پرنده ی نگاهم را به سوی چشمهایش پرواز دادم. چشمان سیاه و پیشانی بلند و لبهای سرخ و خیسش. وای! طاقت نیاوردم. زود نگاهم را دزدیم و پایین انداختم. لحظه ای شانه ام لرزید. لحظه ای بعد، دستش را بر شانه ام احساس کردم. سینه ام فشرده شد. پشتم لرزید. صورتم گُر گفت. داغ داغ بودم. قلبم بی قرار می تپید که نه... در آستانه ی انفجار بود.
دنیا در نگاهم سرابی آمد؛ موج در موج. ای وای! نه! حالا نه! « ترسم که اشک در غم ما پرده در شود». زود چشمانم را بستم. سرم را آرام اندکی پایین انداختم. اما دیگر دیر شده بود. کار از کار گذشته بود. قطره اشکی تاب نیاورد و سُر خورد و خودش را در آغوش گونه ام رها کرد. قل خورد و روی گونه ام جاری شد. رد لغزش اشک را بر گونه ام احساس می کردم. بیچاره دلم! دیگر طاقت نداشت. چشمه سار اشکها جاری شد. اصلا جلویش را نگرفتم. کودکِ احساس را رها کردم تا هوایی بخورد. غوطه ور بودم در این حس غریب، که لطافت و گرمای دستش را بر گونه ام احساس کردم. با سر انگشت مهربانش اشکهایم را پاک کرد:
- گریه نکن عزیزم! گریه نکن! فقط حرف بزن! با من حرف بزن!
آرام به چشمهایش خیره شدم. دلم از پشت پنجره ی چشمهایم دزدانه و زیرکانه تا انتهای نگاهش را رصد می کرد. خودم را می دیدم که در نگاهش موج میزدم. در چشمهای مهربانش برق عجیبی بود. پنجره ی چشمانم خیس ِ خیس بود و باران همچنان می بارید. دلم می لرزید. قلبم محکم می نواخت. فکر کنم او هم صدای تپش قلبم را می شنید. تبسمی به لبهایم نشست و آهسته زیر لب گفتم: «ببین! فکر کنم عاشقت شده ام. قول بده اذیتم نکنی ها! باشه؟!»
دیگر از هیچ چیز هراسی نداشتم. از هیچ چیز. اندکی آرام شده بودم. فقط انگار حرفم ناتمام مانده بود. همانطور که زائر چشمهایش بودم نفسی عمیق کشیدم. تمام هوای میان مان را به تبرک فرو بردم و به قدر ِ یک نفس ِ تمام، همراه با نجوای قلبم، آرام زمزمه کردم:« دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ... »
