
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
پیر زن، چادر مشکی ِ بور و کهنه ای به سر داشت. تیر ِ قامت اش، کمان ِ خمیده ای بود؛ یادگار ِ گذشته های دور و سالیان دراز ِ زحمت و رنج. چروک ژرفِ صورتش، نشان از اخم روزگار بود. و خشکی و گندمگونی ِ گونه هایش، بر جای مانده از مِهر و قهر آفتاب ِ روستا. با دستهایی به غایت لاغر، که تنها پوستی بر استخوانی تکیده بود؛ با رگهایی بر آمده و ناخن هایی حنایی. نرم نرمک راه می رفت و بقچه ی کوچک ِ سجاده و چادر نماز و مهر و تسبیح اش در دست. چشمهایش چنان می درخشید که انگار دارد گریه می کند. نمی دانم یکپارچه نور بود که به چهره اش می تابید؛ یا چهره اش یکپارچه نور بود که می تابید. به سرسرای صحن رسید. ایستاد. به سختی قامتش را راست کرد. سرش را آرام به نشانه ی احترام و تعظیم پایین آورد. لحظه ای مکث کرد. زیر لب چیزی گفت و باز سر را بلند کرد. انگار چیزی در دلش سنگینی می کرد. انگار رازی داشت در سینه اش و یا درد ِدلی و یا خواهشی شاید. چشمهایش را به گنبد دوخت. تلالو نور گنبد، چشمهایش را خیره می کرد. انگار آخرین بار باشد که به زیارت آمده. حسرتی در دلش می جوشید. و آنقدر جوشید و جوشید تا ظرف دلش پر شد. تا بغضش شکست. تا اشکش بر گونه جاری شد. آه که چه سخت است اشک یک پیر را دیدن. این را «آقا» بهتر از هر کس میداند. پیرزن می لرزید و اشک می ریخت. بر پا ایستاده بود و سوز سرما در پوست و گوشت و استخوانش داشت نفوذ می کرد. زیر لب چیزی زمزمه کرد و آنگاه با صدایی لرزان و بغض آلود، در حالیکه صورتش خیس اشک بود شروع کرد به سخن گفتن:
« آقا! علی ابن موسی! قربون حرم ات! شاهد باش! «قرض کردم ها!»... قرض کردم و از اون راه ِ دور اومدم. با این پاهای پیر و علیل و خسته اومدم. هر طوری که بود به دیدنت اومدم. پیدات کردم و توی غربت زیارتت کردم.
آقا! علی ابن موسی! یا غریب الغرباء! شاهد باش! توی این دنیا، هر طور که بود ،من به دیدن تو اومدم. اما آقاجان! توقع دارم اون دنیا که دیگه پاهای من ناتوانه، تو به دیدار من بیای و من رو از غربت در بیاری!»
