
این مهم نیست که دل، تازه مسلمان شده است
که به عشق تو قمر، قاری قرآن شده است
هر نو آموخته در عالم خود، مجنونی ست
روزگاریست که دیوانه فراوان شده است
رادیو، مارشِ حمله می زنه. صداشو کم می کنم. مشق هایم رو نوشته ام. مثل همیشه تمیز و مرتب و خوش خط. باید از مامان پول بگیرم و فردا یه مداد قرمز ِ دیگه بخرم. آخه شده اندازه ی یه بندِ انگشت. یا بهتر بگم؛ شده به اندازه ی یه انگشت کوچیکه ی دستِ محمدحسین، داداشی ِ قنداقه ام. که این موقعِ شب، توی گهواره خوابه. با اون صورت سرخ و سفید و کوچولوش. همه میگن خیلی شبیه نوزادیِ مَنه. اما من که چیزی نمی فهمم. و تازه میگن هر دو مون، به بابا رفتیم. نگاهی میکنم به قاب عکس بابا. بالای تاقچه. موهاشو داده بالا. ابروهای کشیده و چشمهای سیاه و مژه های بلند و لبهای خندون و گونه های بر اومده و ریش های مرتب و شونه کرده و پیراهن سبزِ پررنگ و یه عکسِ امام هم روی سینه اش. آخ! که چقدر دلم براش تنگ شده. دلم برای بوسیدنش، بوئیدنش، نوازشها، خنده ها، حرف زدنها، بازی کردن ها، گردش رفتن ها... دلم براش تنگ شده. امروز آسمون ابری بود. اخبار می گفت امشب بارون می باره...
مامان توی آشپزخونه داره غذا می پزه. فکر کنم باز هم سرما خوردم. وقتی سرما می خورم دماغم کیپ میشه و دیگه بویی احساس نمی کنم. میرم آشپزخونه. ماشین کوچولوی سبزم رو روی درهای کابینت ها راه می برم و قام قام رانندگی می کنم. - «مامانی! گُشنَمه...». و این را طوری میگم که بابا خیلی دوست داشت. یه جوری لبهامو غنچه می کردم و با ناز و شمرده و کشیده می گفتم که بابا می اومد و بغل ام می کرد. بلندم می کرد و چند دور توی هوا می گردوند و بعد هم همون بالا، لبهامو غرق بوسه میکرد. مامان هم نگاهمون می کرد و هی میخندید و میخندید و میخندید. آخ! که چه شیرین بود. اما نمیدونم چرا این بار، مامان حتی برنگشت تا نگاهم کنه. فقط زیر لب گفت: «مامانی! فدات شم! تو برو مشقاتو بنویس. هروقت آماده شد خبرت می کنم». زود میگم: «آخه مشقام خیلی وقته تموم شده ». - «باشه مامان جون! هنوز که خوب نپُخته عزیز دلم! برو با اسباب بازی هات بازی کن. اصلا میخوای برو یه کم استراحت کن! امروز، هم مدرسه رفتی، هم خیلی بازی کردی. تازه مشقات رو هم نوشتی و مامان رو هم توی خوابوندن محمدحسین کمک کردی. خسته شدی دیگه مامانی! برو یه کم بخواب! وقتی غذا آماده شد خودم بیدارت می کنم. سرش رو به طرفم برگردوند. با اون چشمهای قشنگ و مهربونش نگاهم کرد. فکر کنم بخار قابلمه ی غذا، چشمهاش رو اذیت کرده بود. درست مثل وقتی که پیاز پوست می کنه، چشمهاش قرمز شده بود. خیس هم بود. حتی گونه هاش هم سرخ شده بود. «باشه» ای می گم و میرم. حوصله ی نقاشی ندارم. عصری با همه اسباب بازی هام، بازی کرده بودم. بالشت و پتو رو از توی کمد دیواری بر میدارم. چراغ رو خاموش میکنم و میرم گوشه ی اتاق دراز می کشم. توی تاریک و روشن اتاق، شروع میکنم به یاد آوری شعرهایی که با بابا و مامان حفظشون کرده بودم. «ایران، خانه ی ما... خوب و عزیزی... ایرانِ زیبا... پاینده باشی... ای خانه ی ما... من دوست هستم... با شهر هایت... با کوه و دشتت... با نهرهایت...»
از خواب می پرم. جست میزنم و با سرعت می شینم. همه جا تاریکه. خیسِ عرق ام. نمیدونم از گرسنگی بیدار شدم یا از گرما. اما نه! انگار صدای مامانه. گوشهام رو تیز می کنم. داره گریه می کنه. آره این صدای هِق هِق گریه ی مامانه. هم گریه میکنه و هم انگار داره با کسی حرف می زنه. آروم بلند میشم میرم توی هال. مامان، چادر نمازش رو سر کرده و روی سجّاده نشسته. دستهاش رو مثل قنوت نمازش بلند کرده. با گریه و هِق هِق، هی چند کلمه حرف می زنه، و هی سرش رو میندازه پایین و آروم می لرزه و گریه میکنه. یادمه اون موقع ها، یکی دو بار که نصفه شب، از خواب پریده بودم، بابا رو هم اینطوری دیده بودم. بعدها که ازش پرسیدم، گفت: « داشتم با خدا حرف می زدم، باباجون!».
چقدر دلم ضعف میره. بی سر و صدا میرم آشپزخونه. توی تاریک و روشن، میخوام قابلمه ی غذا رو از روی گاز بردارم. اما قدم کوتاهه، دستم نمی رسه. چهار پایه ی کوچکِ کُنج آشپزخونه رو آروم میارم جلوی گاز. میرم بالاش. درِ قابلمه رو بر میدارم. چیزی نمی بینم، اما گرماشو حس می کنم. قاشق توی قابلمه سوسو می زنه. بر میدارمش. غذا رو باهاش به هم می زنم. آبکیه. لابد سوپه. یه کم می چشم. نه! سوپ نیست. آبه. آب ولرمه. اما مامان که داشت غذا می پخت. تازه گفته بود هر وقت حاضر شد بیدارم میکنه که با هم شام بخوریم. اصلا میرم از خودش بپرسم. پام رو که از چهار پایه میگذارم زمین، انگار برقم میگیره. یه نور سفیدی از ذهنم می زنه به چشمم. یه لحظه صورتم روشن می شه. دلم هرّی می ریزه توی سینه ام. بازوهام بی حس میشه. می لرزه. سرم گیج میره. خودم رو به زور میگیرم به چهار پایه، که نیفتم. انگار آبِ سردی ریخته باشن روی سرم. نه! انگار شیرجه رفته باشم توی حوض خونه ی بابا بزرگ اینا. سردم شده. انگار تلویزیون ذهنم روشن شده باشه، چند تا خاطره توی ذهنم رژه میره: «عکس بابا با اون لباس سبز و عکس امام. مارش حمله. بهشت زهرا و غلغله ی مردم بین مقبره های شهدا. آقای سیّدنژاد معلم پرورشی مون که دستی به سرم می کشه. نگاه سنگینِ همکلاسی ها وقتی با اشاره، من رو به مامان یا باباشون نشون میدن. پچ پچِ گوش خراشِ زن و مرد توی صف نانوایی. اکبر آقا –بقال محل- که با اخم میگه: نداریم! برو بگو بزرگترت بیاد. سر گنج ننشستم که!. سیلیِ محکم مامان به صورت عموم، جلوی درِ خونه، وقتی عمو گفته بود: در خدمتیم! همه جوره! فرزانه جان! (و این اولین بار و آخرین باری بود که عمو به مامان نگفته بود «زن داداش» ). رخت های رنگارنگ غریبه، که مامان توی حموم می شست و توی حیاط، خشک می کرد و اطو می زد و می برد. می گفت: امانت مردمه مامان!. نماز و دعا و گریه و اشک مامان توی تاریکیِ نصفه شب. یه لحظه انگار همه جا روشن شد. تصویر بابا رو می بینم، وقتی برای آخرین بار خداحافظی می کرد. لباسِ سر تا پا، سبزِ پررنگ و پوتین های واکس خورده و کوله پشتی خاکی. چشمهاش عجب برقی داشت. می درخشید. وقی خم شد روم رو ببوسه، آروم توی گوشم گفت: «امید من اول به خدا و بعد به توئه محمدم! بعد از من، مرد خونه توئی بابا! مواظب مامان باشی ها!». انگار یه گونی بزرگ ماسه گذاشته باشن روی شونه هام. شونه های کوچیکم چقدر خسته ان. دارن به هم نزدیک میشن. به پاهام نگاه میکنم. به دستهام. در خودم فرو میرم. می ریزم. می شکنم. می نشینم و زانوهامو توی دستام میگیرم. سرم رو میذارم روی پام. دلِ کوچولوی من، خیلی خیلی تنگه. دستِ غم، چنان گلوم رو فشار میده که دردم میاد. صورتم داغ شده. دلم می جوشه. سینه ام می لرزه. چشمهام می سوزه. لبهام رو ور می چینم. دیگه نمی تونم. نمی تونم نگه اش دارم گریه ام رو. اشکم میاد. سرازیر میشه روی گونه ام. کافی نیست. آرومم نمی کنه. می زنم زیر گریه. «بابایی! کجایی آخه؟ دلم برات تنگ شده. مامان تنهاست. من تنهام. محمدحسین هنوز تو رو ندیده. آخه ما که غیرِ تو، کسی رو نداریم.» گریه امونم نمیده. میدونم نباید کسی رو متوجه کنم. اما چه کنم! دستِ خودم نیست. می لرزم و می سوزم و گریه می کنم. اما تا جایی که می تونم؛ بی صدا.
یه لحظه گرمی دستی رو روی سرم حس می کنم. سرم رو بلند میکنم. مامانه. با اشکهای روی گونه های خیس اش، که مثل مروارید می درخشه. کنارم نشسته و سرم رو نوازش میکنه. اما هیچی نمیگه. فقط به چشمام زل زده. عجب دریایی! صبر نمیکنم. بلند میشم و خودم رو می اندازم توی آغوشش. محکم بغلش می کنم. می لرزم و گریه می کنم. هق هقِ گریه هام مامان رو هم می لرزونه. اون هم من رو به آغوشش می کشه. انگشتهای گرم و دوست داشتنیش رو توی موهام فرو میبره. صدای نفسهای گرمش رو می شنوم. و صدای تپش دلنشین قلبش رو. و گرمای وجودش رو. آروم میگه: «چیه محمدم؟ چیه مامان؟ مامانت فدات بشه! گُشنته مامان؟». این رو میگه و بعضِ اون هم می شکنه. از لرزشِ ریز و مرتب اش معلومه. - «نه مامان! گرسنه ام نیست. دیگه هیچ وقت گرسنه ام نمیشه». خودم رو آروم از آغوشش در میارم. با دو دستم بازوهاشو محکم میگیرم. همین طور گریه میکنم و میگم: « فردا بعد از مدرسه باید منو ببری پیش احمد آقای نجار. بابا به من، قول داده بود تابستون، من رو بذاره پیشش کار کنم و نجاری یاد بگیرم. از حالا میخوام برم پیشش. مامان! یا باهام میای، یا به جون بابا! خودم میرم و با احمد آقا حرف میزنم. خواهشش می کنم. التماسش می کنم تا بذاره پیشش شاگردی کنم. مامان! به خدا! قول میدم درسم رو هم بخونم. خوب بخونم. اصلا قول میدم همیشه شاگرد اول بشم. باشه؟ باشه مامان خوبم؟ تو روخّدا! من بمیرم نگو نه! دلت میاد دل کوچولوی محمدت رو بشکنی؟» نفسم داره بند میاد از هق هقِ گریه. مامان پیشونی ام رو می بوسه. چشم به چشمم می دوزه. با دستهای گرمش شونه هام رو می گیره و با همه ی توان، فشارش میده. دردم میگیره، اما تکون نمی خورم. به روی خودم هم نمیارم. زل می زنم توی چشمهای مهربونش. محکم اما بی صدا میگه: « باشه! می برمت پیش احمد آقا. اما این رو بدون؛ مرد خونه ی من نمره اش فقط بیسته. من کمتر از بیست قبول نمی کنم ازش. اول خوب درس میخونی. بعد کار میکنی. اون هم تا هر موقعی که دلت خواست. باشه؟ قول میدی؟ قول مردونه ها!»
سر از پا نمی شناسم. انگار دنیا رو به من بخشیده باشن. خودم رو توی آغوش مامان رها می کنم. نفسی عمیق میکشم و از عطرِ تن اش، سینه ام رو پر میکنم و میگم: « باشه مامان جون! باشه! قول میدم. قول مردونه. مردونه ی مردونه!»
آسیه – همسرم را می گم- چند روزی بود با زبانِ بی زبانی، به من فهمونده بود که پیراهن یکسره ی خوش نقش و نگاری رو نشون کرده و می خواهد اش. طفلکی خیلی مناعت طبع داره. آسمان به زمین بیاد، اصلا چیزی که از حدّ وسعم بیرون باشه رو تقاضا نمی کنه. این بار هم واقعا حق داره. یک سال هست که لباسی براش نگرفتم. وقتی اون طور با اضطراب و خجالت اومد و با هزار «من بمیرم و تو نمیری» از زیر زبونش کشیدم که چی می خواد، وقتی اون لحظه رو به یاد میارم، دلم ریش می شه. بنده ی خدا بعد از اینکه خواسته اش رو گفت، از گفته اش پشیمان شد و بغض کرد و معذرت خواست. گفتم: «باشه. از فردا ظهر که از سر ِ زمین برگشتم، میرم بنّایی. چند روزی کار می کنم تا پولش رو در بیارم.» بنده ی خدا مثل اسپند روی آتش، از جا پرید. گونه هاش خیس اشک شد. التماس می کرد که: « نه! به جان محمد! نمیخوام. همین ها که دارم خوبه. اصلا غلط کردم. به خدا من راضی نیستم به خودت این طوری زحمت بدی!». اما من دیگه کوتاه نمی آمدم. دلش چیزی رو خواسته بود. حالا که به زبان آورده بود «باید» براش می خریدم.
فردای اون روز، دم ِ ظهر که از سرِ زمین اومدم خونه، بعد از ناهار، چای خورده و نخورده، بقچه ی لباسهای کارم رو زیر بغل زدم و خیر پیش... در راه فکر می کردم: « اگه بتونم کاری پیدا کنم که از ظهر به بعد، روزی ده تومن اجرت بگیرم و اگه مثلا شش روز نیمه وقت، کار کنم، میکنه به عبارتی شصت تومن. خوبه! پول لباس آسیه همین قدره. در همین فکرها بودم که دیدم نزدیک میدان اصلی شهر کوچکمان هستم. میدان شهر شلوغ بود. پر از عابر و کاسب و زن و مرد. بازار ِ میدان شهر، داغ ِ کار و کاسبی بود. باید خودم رو به گوشه ی اجتماع کارگران روزمزد میرسوندم. ورودی میدان، پیر زنی ایستاده بود. پیر و نحیف. اندکی غوز داشت. چادر گلدار سفید و خاکستری کهنه ای به کمر بسته بود. با عصای چوبی ِ رنگ و رو رفته ای به سختی راه می رفت و خودش رو از این سرِ میدان به اون سر میدان می کشید. فکر کردم شاید دنبال کسی یا چیزی میگرده. جلو رفتم. « سلام مادر جان! دنبال کسی یا چیزی هستی؟» با صدای لرزان و آهسته ای گفت: «سلام پسرم! خیر ببینی مادر! دنبال یه کاگری می گردم که سقف خونه ام رو تعمیر کنه. دیگه خیلی قدیمی شده. پریشب که بارون اومد، یه گوشه اش فرو ریخت. خدا رحم کرد زیرش کسی نبود تا هوار بشه سرش».
قبول کردم که خانه اش رو ببینم. خیلی دور نبود. از پشت راسته ی بزّازها که به سمت پایین شهر می رفتی، بعد از هشتی ِ «خداکَرَم»، تهِ یک کوچه ی بن بست بود. و چه خانه ی محقّری. یک حیاط و دو اتاق ِ تو در تو. همین. سقفش رو وارسی کردم. راست می گفت. خدا رحم کرده بود که همه اش بر سرشان هوار نشده بود. شاید چهار پنج سالی بود که دست بهش نخورده بود. آفتابِ تابستان و سرمای زمستان، گـِل و آجرش رو پوکانده بود. باید همه اش رو می ریختیم و از نو می ساختم. از اوضاع ظاهر زندگی ِ پیرزن معلوم بود که آه در بساط ندارد که با ناله سودا کند. پرسیدم: «مادر جان! باید سقف رو بریزم و از نو بسازم. شاید یک هفته طول بکشه . شاید هم کمتر. آجر و گِل و کاه و آب می خواد. اجرت من هم به کنار. حالا چه کنیم؟» پیرزن سرش را انداخته بود پایین. دست در پر چادرش کرد و پولی در آورد و کف ِ دستم گذاشت. با همان صدای ضعیف و لرزان، زیر لب گفت: « حاج عباس - آقای خانه- ده ساله که فوت کرده. تنها پسر و عروسم هم توی وَبای چهارسال قبل، عمرشون رو دادن به شما. من موندم و چند تا یتیم. به خدا! با کلفتی و رخت شویی ِ مردم، زندگی مون میگذره. این بیست و پنج تومن هم تمام پس اندازمونه. نیم نگاهی به آسمان کرد و ادامه داد: پسرم! به مادرم جده ی سادات، همین را بیشتر ندارم. اگه می تونی با همین پول یه جوری سقف رو درست کن. من قول میدم از دست مادرم، عوضش را بگیری مادر!». نگاهش موج میزد. دستهاش می لرزید. دلم داشت می جوشید و ضعف می رفت. صدای بغض آلودش، دستی بود که گلوم رو می فشرد. بدون تامّل، زیر لب گفتم: « یا جدّه ی سادات!» و رفتم مشغول شدم. تمام بیست و پنج تومن هم رفت بابت مصالح.
شب، خسته و کوفته و خاک آلوده آمدم خانه. آسیه مثل همیشه مهربانانه به استقبالم اومد. نمی دونستم چی بگم. چطور تفهیمش کنم؟ اون در حال خودش بود و من هم اصلا دلم نمی اومد دلش رو بشکنم. وقتی از کار پرسید ناخودآگاه بر زبانم آمد که: « بــ... بــ... بله... کار خوب بود. برای یه بانوی سیّده، بنّایی می کنم. قرار شد آخر هفته تمام پول رو یکجا حساب کنه.» برق نگاهش رو دیدم. همینطور لبخند زیر لبش رو که از رضایت و کامیابی می درخشید. از فردای اون روز، ظهر ها از سر ِ آبیاری و وجین که می اومدم، بعد از ساعتی، می رفتم سراغ سقف خانه ی پیرزن.
روز ششم از اولِ صبح رفتم سراغ سقف. کار رو با سرعت بیشتری انجام دادم. کار سقف تا ظهر تمام شد. معطل نکردم. زود لباسم رو پوشیدم که برم. کجا؟ نمیدونم. دلم مضطرب بود. می جوشید. عجله داشتم تا این چند ساعت باقیمونده رو دریابم. شاید بتونم کاری پیدا کنم و اجرت هر چند ناچیزی بگیرم. پیرزن با کاسه ای آب در دست و لبخند رضایتی بر لب پیش اومد. سلام و خدا قوت گفت. با زبان بی زبانی به ام فهموند که تنور ِ کُنج حیاط فقط کمی نیاز به تعمیر و گِلکاری داره. اما من دیگه اصلا دل تو دلم نبود. در اضطراب نگاههای منتظر و امیدوار آسیه بودم که خواسته ی کوچکش رو در دستهای خالی من می جست. به او فهماندم که دیرم شده و نمی تونم این کار را انجام بدم. عذر خواستم و خداحافظی کردم و زدم بیرون. بیچاره پیرزن چقدر دعام کرد. زیر لب چیزی خوند و پشت سرم فوت کرد.
یکراست رفتم میدان شهر. صلات ظهر بود و خیابانها خلوت. مردی رو دیدم که همون گوشه ی بنّاها ایستاده بود. رفتم جلو. بله کارگر می خواست. روزی بیست تومان تا دیوار زمینش را بچینم و بالا بیارم. رفتم سر کار.
شب، خسته و کوفته و البته با کوله باری از شرمندگی، درب خانه رو زدم. آسیه در رو باز کرد. وارد شدم. چهره اش بشّاش بود. لبخندی زیبا بر لب داشت. صورتش گل انداخته بود. چشمهایش می درخشید. نگاه دوست داشتنی اش بیشتر عذابم میداد. من و من کردم. تا آمدم چیزی بگم، کلامم رو برید و گفت: یه آقایی از طرف اون بانوی سیده، سرِ ظهری آمده بود. این شصت تومان را هم داد و گفت: «این حق الزحمه ی آقای خانه ست». پول را داد و رفت. راستی! موقع رفتن هم یه پیغام داد که به شما بدم. گفت : «خانم گفتند، از ما چه بدی دیده بودی که برای دیگری کار می کنی؟». راستی! منظورش چی بود؟
به صورتِ زیبای آسیه خیره شدم. انگار آب سردی بر سرم ریخته باشند. صدایم در نمی آمد. سینه ام سنگین بود. سرم گنگ بود و گیج می خوردم. آرام گفتم: «نمی دانم آسیه جان! نمی دانم.»
پیر زن، چادر مشکی ِ بور و کهنه ای به سر داشت. تیر ِ قامت اش، کمان ِ خمیده ای بود؛ یادگار ِ گذشته های دور و سالیان دراز ِ زحمت و رنج. چروک ژرفِ صورتش، نشان از اخم روزگار بود. و خشکی و گندمگونی ِ گونه هایش، بر جای مانده از مِهر و قهر آفتاب ِ روستا. با دستهایی به غایت لاغر، که تنها پوستی بر استخوانی تکیده بود؛ با رگهایی بر آمده و ناخن هایی حنایی. نرم نرمک راه می رفت و بقچه ی کوچک ِ سجاده و چادر نماز و مهر و تسبیح اش در دست. چشمهایش چنان می درخشید که انگار دارد گریه می کند. نمی دانم یکپارچه نور بود که به چهره اش می تابید؛ یا چهره اش یکپارچه نور بود که می تابید. به سرسرای صحن رسید. ایستاد. به سختی قامتش را راست کرد. سرش را آرام به نشانه ی احترام و تعظیم پایین آورد. لحظه ای مکث کرد. زیر لب چیزی گفت و باز سر را بلند کرد. انگار چیزی در دلش سنگینی می کرد. انگار رازی داشت در سینه اش و یا درد ِدلی و یا خواهشی شاید. چشمهایش را به گنبد دوخت. تلالو نور گنبد، چشمهایش را خیره می کرد. انگار آخرین بار باشد که به زیارت آمده. حسرتی در دلش می جوشید. و آنقدر جوشید و جوشید تا ظرف دلش پر شد. تا بغضش شکست. تا اشکش بر گونه جاری شد. آه که چه سخت است اشک یک پیر را دیدن. این را «آقا» بهتر از هر کس میداند. پیرزن می لرزید و اشک می ریخت. بر پا ایستاده بود و سوز سرما در پوست و گوشت و استخوانش داشت نفوذ می کرد. زیر لب چیزی زمزمه کرد و آنگاه با صدایی لرزان و بغض آلود، در حالیکه صورتش خیس اشک بود شروع کرد به سخن گفتن:
« آقا! علی ابن موسی! قربون حرم ات! شاهد باش! «قرض کردم ها!»... قرض کردم و از اون راه ِ دور اومدم. با این پاهای پیر و علیل و خسته اومدم. هر طوری که بود به دیدنت اومدم. پیدات کردم و توی غربت زیارتت کردم.
آقا! علی ابن موسی! یا غریب الغرباء! شاهد باش! توی این دنیا، هر طور که بود ،من به دیدن تو اومدم. اما آقاجان! توقع دارم اون دنیا که دیگه پاهای من ناتوانه، تو به دیدار من بیای و من رو از غربت در بیاری!»
همه چیز ِ پیر مرد، کهن بود. مگر چشمهایش. چشمهایش به رنگ دریا بود. شاد و شکست نخورده.
از شتابِ گامهایم کم کردم و کنار پیاده رو ایستادم. هوا سوز داشت. باد می آمد و عبایم را تکان می داد. در یک وجب فضای زیر پله، چه بساطی به هم زده بود برای خودش! از جوراب و بوگیر کفش گرفته تا پاشنه کِش و زیپ و روغن چرخ خیاطی و کِش و دمپایی و پیچ گوشتی های ریز ِ ساعتی و آینه و لیف و متر و نخ و سوزن و خلاصه همه چی. کُت قهوه ای قدیمی ِ رنگ و رو رفته ای به تن داشت. چهره اش آفتاب سوخته و لاغر بود. موهای سر و محاسن اش یکدست سفید بود و کوتاه. شاید به قد یک بند انگشت. شاید هم کمتر. چروک های صورتش نشان از سه ربع قرن زحمت و رنج داشت و دستان خشک و لاغر و تکیده اش اندکی می لرزید. اما دانه های تسبیح سبز ِ درشتش را با دقت رد می کرد و لبهایش آرام می جنبید. شاید این سادگی ظاهر او بود که جذبم کرده بود. شاید هم شیارهای ژرفِ پیشانی اش و یا شاید هم آن آبی ِ چشمهایش . نمیدانم. به هر حال دیگر مانده بودم و دلم نمی خواست بروم. کنار بساطش، درست گوشه ی در ِ زیر پله، جای چمباتمه ی یک نفر می شد. رفتم جلو.
- سلام پدر جان! خسته نباشی
و این را با چنان چهره ی گشاده و لحن آشنا و دوستانه ای گفتم که گل از گل اش شکفت
- به به! سلام حاج آقا جون! مونده نباشی!
- خوبی بابا جان؟ رو به راهی؟ چه خبر ها؟
تا جوابم را بدهد آرام خودم را همانجا که نشان کرده بودم جا دادم و نشستم. پیر مرد روی یک صندلی چوبی رنگ و رو رفته ای نشسته بود و یک پتوی سربازی هم روی پایش داشت. آن زیرها یک بخاری برقی المنتی قدیمی هم به چشمم آمد که فقط یکی از سه المنت اش روشن بود. صورتش اما چه صفایی داشت. اندکی سرخ بود و پوست نازک گونه هایش برق می زد. با این همه، آن چهره ی پیر و چروکیده و خسته را بدون آن چشم ها سخت می شد تصور کرد. به گمانم با چشمهای بسته، اثری از زندگی در چهره اش نبود.
-خوب بابا جان؟ خوبی؟ سلامتی؟ روزگار بر وفق مراده؟
-الحمد لله! خبر که زیاده. دنیا همه اش خبره بابا! در و دیوار این زمین و آسمونِ خدا همه اش پر از خبره. شما که بهتر از ما میدونید لابد...
به نظرم آمد که اشاره ای به لباسم داشت. اوه! اوه! زده بودم توی خال. یعنی معدنش رو پیدا کرده بودم.خب خوبه! امیدوار شدم. هنوز شاخک هام خیلی هم قاطی نکرده انگار.. با لبخندی و لحنی دوستانه پرسیدم:
-بابا جان! کجا زندگی می کنی؟ من که هر وقت رد شدم، شما اینجا نشسته بودی. مگه از ساعت چند میای؟ تا ساعت چند کار می کنی؟
نگاهش را پایین انداخته بود. شکوفه ی زیبای لبخند زیر لبهایش به آرامی شکفت. نگاه مهربانِ معنی داری به من انداخت. انگار شرم داشتم به چشمهایش نگاه کنم و الا خیلی دلم می خواست در آن دریای آبی ِ آرام، دلی به آب بزنم.
-با نور میام و با نور میرم. جایی هم ندارم. یعنی همه ی دار و ندارم توی این دنیا همین زیر پله ست. هم خونه و هم مغازمه.... بابا چرا اونجا نشستی ؟ پاشو! پاشو بیا این تو. اونجا سرما می خوری بابا جان! بیا ... بیا اینجا...
از صندلی اش بلند شد و آن طرف تر روی یک پیت حلبی نشست. پتو را هم از روی پایش برداشت و پهن کرد روی صندلی چوبی. با دست اشاره می کرد که روی صندلی اش بنشینم. هر چه اصرار کردم انگار اصلا نمی شنید. آن نگاه آرام یکباره مواج شد. با آن نگاه نافذ اش طوری به چشمهایم نگاه کرد که ترسیدم بیشتر اصرار کنم. نیم خیز رفتم داخل و نشستم. دمپایی جلو بسته ی آبی اش به چشمم آمد. وسوسه شدم که بیشتر با او حرف بزنم. نمی دانم چرا! اما حالا که او هم می طلبید، بهترین فرصت بود.
-بابا جان! شرمنده ام کردید. نمی خواستم اینقدر به زحمت بیافتید به خدا!
هیچ نگفت. فقط نگاهی و زیر لب، لبخندی. نگاهی که می درخشید و لبخندی که می تراوید. از او نپرسیدم که این فروتنی را از کجا آموخته. اما او حتما می دانست که فروتنی، ننگی نیست و از همت بلندِ مردی مثل او نمی کاهد. به خودم جرات دادم و گفتم: «بابا جان! چرا یه دستی به سر و روی اینجا نمی کشی؟ بهتر نیست؟... » توی حرفم پرید : « خیال می کنم بتونم قرض کنم. ولی تا می تونم این کار رو نمی کنم. اول قرضه، بعد گدایی. تازه بعدش هم! من که پیرم و تنها. این نیم وجب جا و این بساطِ نصفه نیمه هم، شده وسیله ی خدا و داره روزی من رو می رسونه. خب چرا در و همسایه رو به صرافتِ چشم و هم چشمی بندازم؟ بی جهت هیچ دلی رو وسوسه نباید کرد. تازه من چیزهای مهم تری دارم که براش نگران باشم و به اش فکر کنم بابا جان! ». چشمهایش می درخشید. آخ که چه مهارتی داشت برای به آتش کشیدن دل من. یکدفعه انگار پشتم خالی شد. چیزی در من فرو ریخت. آوار شد. زلزله در دلم آمده بود. گُر گرفته بودم انگار. بغض گلویم را می فشرد. آسمان چشمهایم سر ِ باریدن داشت. دلم نمی خواست جلویش را بگیرم. یعنی نمی توانستم . از چشمهای پیر مرد اصلا خجالت نمی کشیدم. «ببار ای بارون، ببار...»
به خودم آمدم. پیرمرد لیوان شیشه ای چای را جلویم گرفته بود. همین طور که قطره های اشک بر گونه ام جاری می شد لیوان چای را گرفتم. از قوری روی بخاری برقی، برای خودش هم چای ریخت. «بخور بابا جان! بخور نمک نداره...» زیر لب خندید و چیزهایی گفت که نفهمیدم. من که تا آن موقع اصلا چای نمی خوردم، نفهمیدم چطور آن لیوان چای را تمام کردم. همه اش در فکر بودم. باید یه پیراهن و یک کُت برای زمستانش گیر بیارم. یک جفت کفش هم براش جور کنم. یک بخاری برقی ِ نو و یک پتوی دیگر...
اگر چه برای پیرمرد مهم نبود و او مسائل مهم تری داشت که به آن فکر کند.
روسری میخواست. نصف روسری های بوتیک را برای او، به هم ریخته بودم. « آقا! این ساتَنِه؟ چقدر ضخیمه! ولی گُلبـهی کلا قشنگه. میشه اون یاسی رو ببینم؟ اونجا... بالای اون مغز پسته ایه. اوهوم! چه خوب! رنگش بد نیست ها! ولی سیلکه. زیادی سُره. اون بته جقه ای رو هم ببینم؟ این نرمینه ست؟ اِه! پولک دوزی هم که داره! نه! گل رُز ش قشنگ نیست. اون حاشیه داره، اون سبزه رو میشه ببینم؟ همون فسفریه...» تمام بوتیک را برایش آورده بودم روی میز. نیم ساعت بود می خواست روسری انتخاب کنه.
متین بود و مودّب. سنگین و موقّر. با صورت گِرد و سفید رو. شاد و بشّاش بود. همیشه لبخندی زیر لب داشت. اندکی شیطنت هم در نگاهش بود. گز ِ شیرین ِ لهجه اش، مال خود ِ«نقش ِجهان» بود. بعد از نیم ساعت بالاخره یکی را پسندید. « به نظرم این مغز پسته ایِ چهار خونه رو میبَرم. ابریشمه؟! چقدر نازه! لطیفه! نه ضخیمه و نه خیلی نازکه! خوبه. همین رو میخوام! آقا! اینجا آینه دارید؟» گوشه ی بوتیک، آینه قدّی به دیوار بود. روسری ِ مغز پسته ای را روی همان شال آبی فیروزه ای ِ خودش بر سر گذاشت و خودش را در آینه سیاحت می کرد. نمی خواستم توجه کنم. یعنی اصلا از این عادتها نداشتم. اما لحظه ای نگاهم به آینه افتاد. صورتش به غایتِ زیبایی بود. هیچ آرایشی نداشت. گردیِ صورتش به قرص ماه می مانست. در صورتش همه چیز به قاعده بود. انگار خدا با حوصله و سر ِفرصت مینیاتور کشیده بود. نگاهم را سریع دزدیدم. خودم را با تاکردن روسری های روی میز مشغول کردم.
« آقا! باعث زحمتتون شدم. بیشتر از نیم ساعت از وقتتون رو گرفتم. حتی خَم به ابرو نیاوردید. من اصلا اینجوری نیستم ها! نه! اصلا! آخه فردا شب بله برونِ خواهرمه. من هم که یه خواهر بیشتر ندارم. به هر حال ببخشید دیگه!» و در همین حال به چشمهایم نگاه کرد. تیرش بر هدف نشست. سرم گیج رفت. نگاهمان ناخودآگاه در هم گِره خورد. نگاه معصومی داشت. چشمهایش وام گرفته از آهوان صحرا بود. شاید هم برعکس!... متاثر شده بود. گلِ زیبای لبخندش یکباره یخ زد، پژمرد. اضطرابی در نگاهش شعله کشید. دستش آرام بر قفسه ی سینه اش نشست و نفَس اش را بی اختیار از دهانش بیرون داد. چشمهایش اندکی تنگ شد. انگار دردی را تحمل می کند.
از او بدتر، حال من بود. خراسان قدیم چشمهایش، شگفتیهای سبک اصفهان بود. امواج نگاهش طلسمم کرده بود. یکباره انگار چیزی در درونم فرو ریخت. چشمم برقی زد. روحم صیقل یافت. هیچ نمی دیدم جز چشمهای او... در عمق نگاهش، خودم را می دیدم. داشتم غرق می شدم اما دست و پا نمی زدم. مثل غریقی، دل به دریا داده... مثل صیدی که منّت صیاد می کشید. من دیگر «من» نبودم. از خودم تهی بودم. و «او» بر بالاترین شاخه ی درخت دلم، لانه کرد. آواز می خواند. جیغ می کشید. بال و پر می زد. در دلم نشست. در من قرار یافت. روح هایمان مثل پیچکی در هم پیچید. گره خورد. در هم روئیدیم. خندیدیم. گریستیم. نجوا کردیم. به هم تکیه کردیم. به خواب رفتیم . به آرامش رسیدیم. او مثل خورشیدی بر من می تابید. روشنم می کرد. یخ های قطور غرورم، قطره قطره آب می شد. وسط کویرستان دلم، واحه ای سرسبز و مصفا یافته بودم. چون طوفانی، من را، ذهنم را، آرزوهایم را، تصوراتم را، فلسفه ی بودنم را، هستم را، هستی ام را، همه را به هم ریخت. همه را دور ریخت. و «او» قلعه ی قلبم را تسخیر کرد.
و من نوزادی دیگرباره بودم. پاک و پاکیزه. خالی از خودم. سرشار از او. به سرسرای دلم، قابِ عکس او را کوبیدم. در چشمهایم، دو قطره اشک بود. بازی میکرد. موج می زد. دنیا را در چشمم سراب می کرد. اما خیال چکیدن نداشت. این خودِ عشق بود. سرزده وارد شده بود. کسی چه میداند که چه کشیدم؟ «عاشق نبوده ای که ببینی چه می کِشم!»
ساعت یک ِ بعد از نیمه شب بود. و من دور ِ اتاق خواب، راه می رفتم. «تنهایی»، مرا در حالتی که داشتم عمیق تر می کرد. بیشتر می دیدم. بیشتر می چشیدم. درد را شدیدتر احساس می کردم. لذت را جانبخش تر می یافتم.
در ِ اتاق باز شد. پدرم پیش آمد. آرام و مهربان پرسید: «چیه؟ چرا نمیخوابی؟». سرم را پایین انداختم و زیر لب گفتم: « هیچ چی! خوابم نمی بره!». لب ور چید و پرسید: «چرا؟». ابروهایم را بالا انداختم. لب هایم را کمی غنچه کردم و گفتم: «نمیدانم!»
سرم را روی شانه اش گذاشتم. انگار بیست و چند سالِ پیش است. و او کودک خود را در آغوش کشیده. چه شانه ی گرمی داشت. دیگر نفهمیدم. بُغضی که ساعتها در گلویم زندانی شده بود، عاقبت از دریچه ی چشمهایم خودش را رها کرد. چشمانم مثل چشمه ساری جوان، می جوشید و من را آرام می لرزاند. تکانهای نرمِ تنم در آغوش پدر، خودش حکایتی بود.
و چه پدر ِ مهربان و فهمیده ای. دستی به سرم کشید و لحظه ای نوازشم کرد. اما من هیچ فرصتی به او ندادم. سرم را از شانه اش برداشتم. و طوری که نتواند اشکهایم را ببیند و به چشمهایم خیره شود، گفتم: «بروید! زود می خوابم». که یعنی بیرونش کردم.
او که رفت، در را بستم و چراغ را خاموش کردم. در روشنای مختصری که از پنجره می تابید، خودم را به تخت رساندم و خزیدم زیر ملحفه. چه سرد بود؛ درست مثل زندگی ِ من.
یادم آمد عصر روز گذشته را...
روی نیمکت ِ پارک نشسته بودیم. مایل به سوی هم. طوری که بشود در حین حرف زدن، به هم نگاه کنیم... مثل ماری که بخواهد خرگوش خود را خواب کند نگاهم کرد. چشمهایش دل انگیز بود. انگار صاحبشان از چیزی درد می کشید. طاقت نمی آوردم به چشمهایش خیره شوم. دیگر چیزی برای گفتن نمانده بود. هیچ چیز. او هم این را خوب می دانست. این برای او بهتر بود. اما او نمیخواست قبولش کند. یعنی «نمی توانست». حق هم داشت. آنچه او داشت، دل بود. مُشتی گِل که نبود!
کسی باید کاری می کرد. از جایم بلند شدم. قلبم می تپید. چشمم سیاهی می رفت. اما چاره ای نداشتم. باید تیر ِ خلاص را می زدم. به خودم... به دلم... تیر را به دل ِ «خودم» می زدم، اما «او» خلاص می شد. سینه ای صاف کردم و آرام گفتم: «خوب! میگن پاریس، خیابانهایی داره که معروفه به خیابانهای دو نفره. درست مثل خیابانِ همین پارک. لابد با همین نیمکت ها و همین درخت ها و همین چراغ ها و همین جوی آب! اونجا که رفتید، یاد ما هم باشید! گرچه بعیده!»
این را که گفتم، قلبم با مُشت، محکم در سینه ام کوبید. انگار داشتم سکته می کردم. اما چه باک!؟ دیگر مهم نبود. اعتنایش نکردم و ادامه دادم: «مراقب خودتون باشید! از اون بورس ِ تحصیلی تون هم خوب استفاده کنید! حالا که به بزرگترین آرزوتون دارید میرسید، امیدوارم روزگار خوشی داشته باشید. خوش و خرّم باشید! به عموزاده ی مهربانتون هم سلام برسونید! »
او تمام مدت، ساکت و بی حرکت نشسته بود. به روبرویش خیره شده بود. بغض، دستانش را دور گلویم حلقه زده بود و محکم داشت فشار می داد. صورتم داشت سرخ می شد و نزدیک بود اشکم سرازیر بشه. و من اصلا نمی خواستم در انتهای ِ بازی، این «تک ِ دل» را روی میز ِ قلبش بیندازم. دلم میخواست مثل همیشه، او برنده باشد. پس بدون اینکه حتی نگاهش کنم، راهم را از همان سمت ِ خودم گرفتم و رفتم.
او داشت به بزرگترین آرزویش نزدیک می شد و من داشتم از بزرگترین آرزویم دور می شدم.
گاهی شب ها که آسمان نیلگون و جواهر نشان است، روی بام می آیم. درست مثل حالا.. به صندوقچه ی جواهرات خدا خیره می شوم. که همچون نقاش زبردستی تلألو خیره کننده ی یاقوت ها و مرواریدها و زبرجدها را استادانه نقاشی کرده. و امشب این چشمهای تو را درست وسط آسمان کشیده. با نگاهی مهربان و آرامش بخش. آنقدر که لطیف ترین تارهای روحم را به ارتعاش می آورد. نگاه می کنی و می بینی. آنچه از نظر همه رد می شود، تو بیرون می کشی. آنچه در طبع من پنهان است، تو عریان می یابی.
در این جشنواره ی سحر آمیز اگر بیشتر دقت کنم می توانم لبهایت را هم پیدا کنم. با لبخندی که مخصوص توست. با حالتی خاص.. تمام ِ حالت، در لبخندی ست که در لبهای تو پرپر می زند. این خنده عارضی نیست. ذاتی ست. نمیدانم اما هر چه هست از شادی نیست. این لبخند نمی رساند که از شادی سرشار است. شاید از فرط تاثٌر است. مثل اینکه می خواهی بگویی: «چه شیرین است. چه شیرین تر می تواند باشد. افسوس که ما تلخی اش را می چشیم.»
خیره به آسمان مانده ام و آرام آرام در تصوراتم فرو می روم. تو را به خاطر می آورم. در پرده ی خاطراتم تصویرت می کنم. که چه آرام خون دل می خوری اما توداری! از رجٌاله ها و پشت هم اندازها.. از آنها که نان به نرخ روز می خورند.. کناره می گیری. از آنها که جز شکم و تن خودشان هدفی در زندگی ندارند بیزاری.. حتی نمی توانی حضورشان را تحمل کنی. ناگهان از محفلشان بر میخیزی و بدون آنکه حتی عذر بیاوری می روی.
اما آن نگاهت حکایتی دارد. حتی خشم تو، مقدس است. در نگاهت خیرخواهی و مهربانی موج میزند. عاشق آن لحظه هایم. آن لحظه ها که وقتی پاکدامنی و صفا احساس می کنی، شیفته می شوی. چشمانت چه برقی می زند. انگار از آسمان چشمهایت شهاب کوچکی عبور کند. چون کودکان، چه پاک و چه مشتاقانه در محنت دیگران شریک می شوی. و چه خالصانه خودت را تا حد ٌهمه پایین می آوری. یار مهربان می شوی. غم می خوری و کمک می کنی و اشک می ریزی. مهرت را و حتی آن نگاه آرام بخشت را از هیچ کس دریغ نمی کنی.
امشب اندکی سرد شده. باد می وزد. هوا قدری سوز دارد. سردم شده و انگار دارم می لرزم. غیر از این آسمان نیلگون، پاییز هزار رنگ هم، با سوز ِ سازَش جلوه می فروشد.
تو اینجا نیستی.. اما می بینی.. پائیز من بدون تو «زمستان است».
ساعت 9 شب بود. من و مهدی، پیاده از درب جنوبی مصلای تهران اومدیم بیرون . به سمت تقاطع مطهری – مفتّح. انواع و اقسام ماشینهای آخرین سیستم با بیاعتنایی از کنارمان رد میشدند. بنز، بی ام و، پرادو، لکسوس، کمری، ماکسیما، زانتیا. حتی همین سمند و پرشیا و جی ال ایکس خودمان ـ که یعنی وطنیمان ـ.. از همه جایشان صدا میآمد. جاز ِ غیرِمجاز! چه خوانندگانی! چه سر نشینانی! بماند...
با سرعت از کنارمان ویراژ میدادند. گهگاه به عبای وصلهدارم با بوق، اظهار ادب! می کردند و به پاهای پیادهام با دندهی چهار! اظهار احترام... که باز هم بماند...
از چهارِعصر تا نُهِ شب، هم به چند غرفه سر زدم و خوشوبش و احوالپرسی از رفقای قدیم و جدید. و هم در غرفهی خودمان - کافه حزب الله- که پاتوق وبلاگنویسان حزب اللهیست به ترتیب با چند نفر بازدیدکننده، صحبت و بحث و گفتگو کردم. نسبتاً خسته بودم. یک آن، احساس کردم مهدی همراهم نیست. ایستادم. برگشتم. دور و برم را نگاه کردم. کمی آن طرفتر جلوی کرکرهی مشبّکِ پایین کشیدهی یک فروشگاه بزرگِ میز و صندلی و لوازم اداری، ایستاده بود و داشت داخلش را برانداز میکرد. اصلا انگار نه انگار که داشتیم با هم قدم میزدیم و میرفتیم. از این حالتش ناخودآگاه خندهام گرفت و لبخندی بر لبم نشست.
رفتم سراغش. با لحن شوخ و طنزآمیزی گفتم:
- حاجی جان! این امامزاده دیگه امشب شفا نمیده هااااا! بیخودی هم دخیل نبند اخوی! حالا هم تعطیله. بریم ! بریم فردا بیایم.
انگار اصلا حرفهامو نشنیده بود. تکون هم نمی خورد. زُل زده بود به داخل فروشگاه. نگاهش رو دنبال کردم. حدسش را میزدم. داشت یک میز و صندلی چوبی قهوه ایسوختهی خوش تراش را حسابی رصد میکرد. با صدایی آرام که هنوز طنینش توی گوشم هست فقط یه چیز گفت:
- محمد! مگه همه ی آرزوی من چیه؟ میدونی؟! دلم میخواد یه اتاق داشته باشم. یه اتاق که دور تا دورش پُرباشه از قفسه. قفسههای پر از کتاب. یه عالمه کتاب! همه جور. اون میز و صندلی رو هم که می بینی!؟ اون قهوه ایه! اونا هم وسط اتاق باشه. با یه چراغ مطالعه رومیزی. با یه عالمه وقت. همه شون مال خودم. همین. به خدا دیگه هیچچیز توی این دنیا نمیخوام.
سرش رو به طرفم برگردوند و چشمهای معصومش رو به چشمم دوخت. چشمهاش برق میزد. عجب برقی داشت! دلم هُرّی ریخت. نمی تونستم توی چشمهاش نگاه کنم. چشمهام رو دزدیدم. همچنانکه سعی می کردم داخل فروشگاه رو نگاه کنم، سرم را تکانی دادم و گفتم: «آره می دونم. خوب هم میدونم.». انگار داشت بخشی از آرزوهای من رو مرور میکرد. مرور که چه عرض کنم. داشت شخم میزد. آخه این از آرزوهای قدیمی و فسیلشدهی من هم بود. لحظهای مکث کردم و باز با همان لحن شوخ و طنزآمیز ادامه دادم: «شما هم سلیقهی خوبی دارید هاااا! چیز دیگه ای لازم نداریییییید؟ جان من! تعارف نکن هاااااا! اگه چیز دیگه ای احتیاج داری بگو خُب!»
نگاهم کرد. نگاهمان در هم تلاقی کرد. لحظه ای سکوت و بعد، هردو قاهقاه زدیم زیر ِخنده. هنوز در اوج خندیدن بودیم که یکباره یه پرادوی سفید، غولآسا با سرعت باد از جلویمان رد شد. خنده بر صورتمان خشک شد. صدای موسیقیاش به شکل معجزه آسایی بلند بود و اندکی از ترانهاش را به راحتی شنیدیم: « کت پوست مار ندارم، شلوار لی که دارم... پاسپورت کانادایی نه، ولی کارت ملی که دارم... یه خانوم ِخوب در سطح ِتیم ِملی که دارم.»
انگار آب سرد ریخته باشند روی سر ِمان. باز هم نگاه در نگاه. بهتمان زده بود. دهانمان باز مانده بود از تعجب. بیشتر شبیه جوک زنده بود. بارقههایی از لبخند بر چهره مان داشت شکل میگرفت. جلویش را دیگر نمیشد گرفت. و عاقبت، صاعقهی قهقهه زد. صاعقه که نه، انفجار هسته ای بود. و بعد از آن هم رگباری قطع نشدنی از بارش خندههای موسمی.
از فشار خنده، دلمان را گرفته بودیم و به خودمان می پیچیدیم. شانه به شانهی هم دور میشدیم و بارش خندهها شدت میگرفت. هر چه دورتر، بارش خنده ها شدیدتر...
مینویسم از تو
بر تن ِ باکرهی دفتر ِ مشق ِ دلِ من
آنچه من حسرت آن را دارم
یا که در ذهن نیاید به خیال؛
همه را خواهم گفت...
همه را خواهم گفت:
بر دلِ کودکِ ماه؛
آرزوی تو و پیشانی ِ تو
همهی لیلی ها؛
بندهی کفر و مسلمانی ِ تو
بر دلِ آینه ها هم ماندهست
حسرتِ بوسه ی پنهانی ِ تو
می نویسم از تو
تا تن ِ کاغذِ من جا دارد
با تو از حادثه ها خواهم گفت
اشک... این اشک اگر بگذارد
می نویسم همه ی با تو نبودنها را
همهْ حسرتها را
از دل ِ تنگِ خود، این بار ِ گران خواهم رُفت
از نوازش هایِ داغ ِ سر انگشتِ خدا خواهم گفت
گریه... این گریه اگر بگذارد
همچنان خواهم گفت
همچنان خواهم گفت
نیم ساعت بعد از رفتن همه، از محل کار می زنم بیرون. این لحظه ها را دوست ندارم. انگار جوجه ای که راه خانه را گم کرده. و یا پیری فرتوت که نشانی خانه را فراموش کرده. اما به هر حال مقصد همان مقصد هر روزه است؛ «خانه». دلم نمی خواهدش. که من اصلا خانه اش نمی دانم. خانه آنجاست که « او » باشد و اگر نه، هر قصری بدون «او» ، چار دیواری ئی بیش نیست.
دو تا خیابان را پیاده گز می کنم. به میدان میرسم. حوصله ی هیچ چیز و هیچ کس را ندارم. نگاه های سرد و خشک مردم فحش می دهند. تبلیغات شهری هم نظرم را جلب نمی کند. در و دیوار شهر، خاکستری است. اصلا همه چیز خاکستری است. حتی تاکسی های نارنجی. سوار تاکسی می شوم. بغل دستی ام با موبایلش ور می رود. نیم نگاهی به صورتش می اندازم. او هم نیم نگاهی بر اندازم می کند. با نگاهش فحش می دهد. رادیو روشن است. «بنان» می خواند. « ای الهه ی ناز». بنان هم فحش می دهد. اما راننده، کامله مردی ست که لابد در حس سالهای جوانی فرو رفته و همانطور که دنده جا می زند سرخوشانه سر تکان می دهد. دیگر باید پیاده شوم:
- آقای راننده! همین بغل ها پیاده می شم. بفرمایید.
و دستم را بی رمق به طرفش دراز می کنم و پول را می دهم. ظاهرا می گوید: «دست شوما درد نکنه». اما در اصل فحش می دهد. دیگر به این فحش ها عادت کرده ام.
دو تا کوچه را رد می کنم و به خانه می رسم. کلید می چرخانم و وارد می شوم. همه جا سوت و کور و تاریک است. کلید برق را می زنم. چراغ ها روشن می شود. اما باز همه جا تاریک است. خورشید خانه ی من که نباشد وضع همین است که هست.
سری به یخچال می زنم. جز آب نمی خواهم. «سلام بر حسین». لباسم را عوض می کنم. تیشرت و پیژامه ی سفید و آبی را می پوشم. همان که « او » دوست دارد. حوصله ی تلویزیون را هم ندارم. دلم می خواهد با یکی حرف بزنم. یعنی راستش دلم می خواهد فقط با «او» حرف بزنم. دلم بد جوری هوایش را کرده.... بدجوری!... آخ که اگر اینجا بود!... چهار گوشه ی چاردیواری را رصد می کنم؛ نیست که نیست که نیست.
حسّ هیچ کاری را ندارم. زندگی ملال آور است. تازه اگر بشود اسم این «زنده بودن» را «زندگی» گذاشت. خسته و کلافه ام. پناه می برم به رختخواب. بالش و ملحفه ها سرد ِ سرد است. هیچ گرمایی در زندگی ام نیست.
تنها به یک چیز زنده ام: رویای با « او » بودن. «ایکاش خوابش را ببینم».
«هر منطقی هر قدر هم قدرت توجیه داشته باشه، قدرت از بین بردن اندوه بازمانده از یک فاجعه رو نداره»
این را گفتم. انگار کوه را کنده باشم. جانم داشت بالا می آمد. پرنده ی کوچک قلبم خودش را به دیوار سینه ام می کوفت. لحظه ای پا به پا شدم. سرم را پایین انداخته بودم. حتی جرات نگاه کردن به چشمهایش را نداشتم. مضطرب و آهسته و بریده بریده ادامه دادم: « مَـ... مَـ... مَن فکر می کنم... یعنی اگه راستش رو بخواید این فاجعه... این فاجعه خواهی نخواهی اتفاق افتاده. فاجعه ای به شیرینی زندگی و به بزرگی مرگ و به زیبایی دوست داشتن. هم غمگینم و هم شادم. هم اندوهناکم و هم از ته دل خوشحالم» و جوری که بشنود، آهسته زیر لب گفتم:« دچار غمی شادمانه شده ام»
دیگر نمی توانستم. به خودم جرات دادم. آهسته و آرام، اندکی سرم را بلند کردم. پرنده ی نگاهم را به سوی چشمهایش پرواز دادم. چشمان سیاه و پیشانی بلند و لبهای سرخ و خیسش. وای! طاقت نیاوردم. زود نگاهم را دزدیم و پایین انداختم. لحظه ای شانه ام لرزید. لحظه ای بعد، دستش را بر شانه ام احساس کردم. سینه ام فشرده شد. پشتم لرزید. صورتم گُر گفت. داغ داغ بودم. قلبم بی قرار می تپید که نه... در آستانه ی انفجار بود.
دنیا در نگاهم سرابی آمد؛ موج در موج. ای وای! نه! حالا نه! « ترسم که اشک در غم ما پرده در شود». زود چشمانم را بستم. سرم را آرام اندکی پایین انداختم. اما دیگر دیر شده بود. کار از کار گذشته بود. قطره اشکی تاب نیاورد و سُر خورد و خودش را در آغوش گونه ام رها کرد. قل خورد و روی گونه ام جاری شد. رد لغزش اشک را بر گونه ام احساس می کردم. بیچاره دلم! دیگر طاقت نداشت. چشمه سار اشکها جاری شد. اصلا جلویش را نگرفتم. کودکِ احساس را رها کردم تا هوایی بخورد. غوطه ور بودم در این حس غریب، که لطافت و گرمای دستش را بر گونه ام احساس کردم. با سر انگشت مهربانش اشکهایم را پاک کرد:
- گریه نکن عزیزم! گریه نکن! فقط حرف بزن! با من حرف بزن!
آرام به چشمهایش خیره شدم. دلم از پشت پنجره ی چشمهایم دزدانه و زیرکانه تا انتهای نگاهش را رصد می کرد. خودم را می دیدم که در نگاهش موج میزدم. در چشمهای مهربانش برق عجیبی بود. پنجره ی چشمانم خیس ِ خیس بود و باران همچنان می بارید. دلم می لرزید. قلبم محکم می نواخت. فکر کنم او هم صدای تپش قلبم را می شنید. تبسمی به لبهایم نشست و آهسته زیر لب گفتم: «ببین! فکر کنم عاشقت شده ام. قول بده اذیتم نکنی ها! باشه؟!»
دیگر از هیچ چیز هراسی نداشتم. از هیچ چیز. اندکی آرام شده بودم. فقط انگار حرفم ناتمام مانده بود. همانطور که زائر چشمهایش بودم نفسی عمیق کشیدم. تمام هوای میان مان را به تبرک فرو بردم و به قدر ِ یک نفس ِ تمام، همراه با نجوای قلبم، آرام زمزمه کردم:« دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم ... »
اینجا می گویند تو را به خاطر حجابت در آلمان کشته اند
من که باور نمی کنم!ا
مگر در آلمان هم حجاب را رعایت می کنند؟
باشد! چه ربطی به مسلمان بودن دارد؟
الآن دیگر دوره ی این حرف ها گذشته است
البته این را چند سالی است که اینجا می گویند
اینجا ایران است؛ ایران آزاد
آخر میدانی؟! باور کردنی نیست
اینجا که مهد اسلام است؛ بعضی میگویند حجاب دیگر از مد افتاده؛ آنوقت آنجا تو با حجابت چه چیز را می خواهی ثابت کنی؟
اینجا خیلی ها باور نمیکنند که آنجا.... آن هم آلمان.... کشور لوتر..... سرزمین هموسکسوژوآل ها.....تو همچنان قدم های محکمت را بر سر آزادی بی ریشه غرب فرود می آوری. تو آزادگی را مشق می کنی و چه شاگردان بدی داری. خواهرم چه مردانه صبوری کردی و چه مادرانه درسشان دادی!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
وقتی می گویند یک زن دکترای دارو ساز، بی کار است باور نمی کنم اما تا می گویند مسلمان است چیز هایی را به خاطر می آورم؛ قلبم می سوزد و آتش می گیرد. می دانم چشم دیدنت را نداشته اند تا حدی که از تخصصت چشم پوشیده اند. داروی تو شفاست. نه! لیاقت می خواهد دارو گرفتن از دستان پاک تو
آخر میدانی خواهرم؟! اینجا خیلی ها بخاطر یک لقمه نان - به حلال و حرامش کار ی ندارم! - فقط بخاطر یک لقمه نان، دست های ناپاک خود را همدست موجوداتی خبیث تر از خود می کنند و... حجاب که هیچ، همه چیزشان را می فروشند؛ به ثمن بخس
نخواسته ای تن به ذلت دهی! میدانم!ا
می گویند آئین و باورهایت را از آسایش ات بیشتر دوست داشته ای
می گویند روح آزاده را از جسم آزاد، دوست تر داشته ای
خاطره تلخی دارم؛ یادم می آید چندی پیش، یکی از سیاسیون ورشکسته- کرباسچی را می گویم- گفته بود «عزت» در «شکم پر» است
همان که اگر چه «ماکسیما» می نشیند و در قلهک تهران، چهارصد واحد مسکونی «خالی» دارد و سهم همسرش از «رشت الکتریک» از همه ی تخیلات من و تو بیشتر است، اما به محض شنیدن نام فقر و فقیر در جلوی چشم دوربین تلویزیون و هزاران بیننده ی ساده ی وطنی، به طرزی کاملا خالصانه!!! اشک می ریزد
او می گفت: عزت در شکم پر است و من ناخودآگاه یاد سخن رجایی افتادم که میگفت: ما یک لقمه نان را سی و شش میلیون نفری میخوریم ولی زیر بار ذلت نمی رویم؛ گویا مرد و زن بودن «عزت»، همچنان در هاله ای از ابهام است! تو روشن کردی که عزت، نه مرد است و نه زن. عزت، اسیر دست شهوت نبودن است. عزت اسیر دست دنائت ها نبودن است. عزت در بستر ریگ های سوزان کربلا معنا می شود و تو خوب می دانی چه می گویم و «المنافقون لا یعلمون» بگذاریم در این جهالت بمیرند
راستی مروه جان! تو چرا حرف این سیاسیون امروزی را گوش نکردی؟
تو هم میتوانستی اندکی روسری ات را - نه اینکه برداری- لااقل برای حفظ مصالحی!!! اندکی بالاتر ببندی؛ اتفاقی نمی افتاد که!!!ا
یعنی عقل معاش تو به اندازه ی کرباسچی هم کار نمی کرد؟
تو هم می توانستی در این دنیای باصطلاح آزاد غرب، سالها بیشتر زندگی کنی و مثل اینها لذت ببری
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
تو شهیده ی حجابی
آخر مگر میشود؟
در این وانفسای تکثر گرایی بسیاری اناث، مگر زن هم شهید می شود؟
آخر فصل شهادت در ایران ما سالهاست که رخت بربسته
اینجا که ایران است؛ وای به حال آن طرف ینکه ی دنیا
اما من با خبر شهادت تو، ناخودآگاه یاد بعضی زنان بعضی ممالک اسلامی شیعی- نمی گویم ایرانی- افتادم که هنوز از مرزهای کشورشان خارج نشده، همان درون هواپیما حجاب و نه تنها آن ، که دست از همه ی فرهنگ و باورهایشان -که ندارند- نیز بر میدارند
این درد را فقط برای تو می گویم، بین خودمان باشد!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
شنیده ام باردار بوده ای
داستانی دارم برایت!ا
داستان زنی باردار؛ اندکی جوان؛ اما پیر تجربه و حکمت؛ خدای ایمان و آزادگی
هزار و چند صد سال پیش، او را هم - درست مثل تو- بخاطر دفاع از اعتقاد و ایمانش به خاک و خون کشیدند
اما مروه جان! سوال من این است: چرا الآن؟ چرا تو؟ چرا آنجا؟
آخر «الآن» می گویند امثال تو و آن زن، دیگر کهنه شده اید؛ خودتان، افکارتان، آرمانتان، حجاب و چادرتان!!ا
اینجا سبک زندگی خیلی ها، تساهل وتسامح است؛ آن طرف ها شاید هنوز «مد» نشده باشد
اما آخر چرا «تو»؟
تو جوان(!) بودی و هنوز حتی از «شیرین عبادی» ما هم جوان تر و لابد همچون او جویای نام بودی، تو دیگر چرا؟
آخر چرا «آنجا»؟ میدانی؟ بعضی ها، اینجا در آرزوی ساعتی اند که به آنجا(!) پای بگذارند و خود را دیگر از هر قید و بندی - تاکید می کنم از «هر» قید و بندی- آزاد کنند. آنوقت تو آنجایی و اینگونه کفران نعمت!!!! می کنی؟
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا دیگر هیچ چیز مقدس نیست؛ هیچ چیز
ما تو را درک نمی کنیم
نه تو را و نه آرمانت را
نه حجابت را و نه خدایت را
ما را با تو کاری نیست
ما، تو و آن آزادگی ات را فراموش خواهیم کرد!ا
به همین راحتی!ا
به همین سادگی!ا
به همین خوشمزگی!ا
اینجا دغدغه ی اصلی ما آن است که پیتزای مخلوط بخوریم یا پپرونی؟
بسیاری زنان و دختران ما تمام فکرشان این است که رژ لب و گونه و خط چشم و لب و سایه و هفتاد قلم آرایش شان را از کدام مارک انتخاب کنند و اصولا چگونه در مهمانی ها و پارک ها و پارتی ها، چشم رقبا!!! را کور کنند؟
تمام برنامه های جامع زندگی ما آن است که خریدمان را از ونک انجام دهیم یا از پاسداران؛ از ایران زمین و یا پلاسکو و یا گلستان و یا تجریش و یا اینکه اصلا جمع کنیم برویم دوبی؟
تنها به فکر آنیم که کیف و کفش و مانتو و شالمان را چطور با رنگ مد امسال «ست» کنیم؟
راستی مروه جان !ا
امسال در ایران، به نحوی «سبز» مد بود
میدانی که؟!!!ا
مروه! مروه جان! خواهرم!ا
اینجا می گویند شما متحجرید
اینجا می گویند شما امل ید
می گویند شما همانقدر که متحجر و املید، همانقدر هم خشونت گرایید
می گویند شما تروریست هستید
تنها از تو یک سوال دارم
فقط به من بگو چرا قربانی خشونت همین متجددین بی درد شدی؟
چرا؟
چرا؟
چرا؟
خوشا به حالت!ا
تو که آرام شدی!ا
مروه جان!ا
آرام بخواب!ا
و به جای من هم خوابهای خوش ببین
خواب عزت و عدالت
دیگر خسته ام
خیلی خسته
سرم درد میکند
همین طور قلبم
یاد من هم باش
برادرت «محمد»
